تبلیغات
آسـ-ــمانِ سپیـ-ـید - با اجازه بابا بله...!

آسـ-ــمانِ سپیـ-ـید

خدا منتظر من است...

عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟ ... پدر نبود

ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند : رفته گل ... نه گلی گم ... دلش گرفت
یعنی که از اجازه بابا خبر نبود

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل های سرد که بی درد سر نبود

ای کاش نامه ای ، خبری ، عطر چفیه ای
رویای دخترانه او بیشتر نبود

عکس پدر ، مقابل آیینه ، شمعدان
آن روز دور سفره به جز چشم تر نبود

عاقد دوباره گفت: وکیلم ؟ ... دلش شکست
یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود

او گفت: با اجازه بابا ، بله بله
مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود. . .

منبع:چادر خاكی...





طبقه بندی: داستان های تكون دهنده،

[ دوشنبه 28 مرداد 1392 ] [ 10:26 ق.ظ ] [ نفـ-ـس ایرانی ]

[ نظرات() ]