تبلیغات
آسـ-ــمانِ سپیـ-ـید - نوشته ی ادبی خنگول...

آسـ-ــمانِ سپیـ-ـید

خدا منتظر من است...

        شب بود و خورشید به روشنی می درخشید...پیر مردی جوان،یکه و تنها با خانواده اش در سکوت گوش خراش خیابان،قدم زنان ایستاده بود...

برچسب ها:خنگول، لطیفه، نوشته ادبی خنگول،

[ شنبه 12 اسفند 1391 ] [ 12:45 ق.ظ ] [ نفـ-ـس ایرانی ]

[ نظرات() ]